د نا رنج ګل د وېب پاڼې د طنزونو څانګه

ختنـه سـوری

ازشفیق«پیام»

ميان خانواده هاي ما از گذشته ها تعصب، تقليد وهم چشمي وجود داشت و تا حال چنين است و شايد عمر اين پديده برابر به عمر تاريخ كشور ما ميان پنج تا يازده هزار سال باشد از زماني كه به ياد دارم، وقتي يك خانواده محفلي برگـــذار مي كرد، همهء خويشاوندان به يك عمل مشابه دست مي زدنـد. چند سال پيش، در ميان آنها جشن ختنه سوري مُد شده بود و همـــه گي پسران شان را با بر پايي يك جشن و مراسم مجلل، ختنه مي كردند در آن زمـــــان، ختنه مشكـــــلات زيادي داشت؛ چون اين كار را {{خليفه}} ها مي كردند نه داكتران و  راح ها. در اين هنگام خانوادهء ما تصميم گرفتند كه مرا در يك محفل و مراسم مجــلل ختنه كنند؛ كه كردند. رقابت ها در اين زمينه اوج مي گرفتند و هر كس مي كوشيد تا شخص قبلــــــي را مغلوب سازد و مراسم بهتر از او برگزار نمايد. چون محفل ختنه سوري من سالهاي پيش صورت گرفته بود و در آن هنگام، هنوز فلمبرداري رواج نيافته بود و موسيقي شرقي بود، و محافل پس از آن شكوه و عظمت محفل ما را زير سؤال برده بود، ‌اين مسأله حساسيت خانوادهء ما را بر انگيخت و تصميم گرفتند كه يك بار ديگر مرا ختنه نمايند. برايم خيلي دلداري مي دادند كه انشأالله اين بـــار زودتر خوب مي شوي؛ چون مسألهء داكتري است و مانند دفعهء گــــــذشته گزك نمي كند، حـــــالا كار كـــــار پيچكاري و پـــــانسمان است، زمان و زمانهء {{پخته سوزك}} و {{كلاه گذاشتن}} گذشته. مي گفتند كه تا چـــــند روزك دیگر، گُل واري خوب مي شوي. وعده هاي مختلف مي دادند كه برايم بايسكل، ويديوگيم و... مي خرند. آنان درك كــــــرده بودند كه اين بار بزرگ شده ام و با سامان بازي توجه ام جلب نمي شود. پس مي كوشيدند كه با چیزهای بزرگتر مرا قانع سازند. تصميم جدي بود و چنان كــــردند كه مي گفتند: چون از لحاظ سن و سال بزرگ شده بودم، اين بارخونريزي نسبت به دفعهء قبلي بيشتر بود و چند روز زياد تر از گذشته بستري شــــــدم اين روند ادامــــه داشت و در هــــر هفته يك يا دو ختنــــه صورت مي گرفت و به اين ترتيب سالها دوام داشت. شگفت آور اين كه نزديك امتحـــانات وسط سال و من در صنف دوازدهم بودم كه خانوادهء ما در يك محفل ختنه سوري اشتراك نمودند؛ وقتي نيمه هــــاي شب، از آنجا برگشتند، خيلي مأيوس بودند، زيرا اين محفل بهتر از همهء محافل گذشته بر پا شده بود. در همان لحظات از شب جلسهء خانواده گي تشكيل شد و اعلام كردند كه يك بار ديگر مرا ختنه نمايند. مخالفت جــــايي را نمي گرفت. شروع كردند به تسلي دادن، كسي مي گفت كه برايم موتر مي خرد، ديگري وعدهء سفر خارج مي داد و يكي مي گفت كه چند روز بعد مراسم ختنه، بخير برايم زن مي گيرند. مراسم به گونهء تعيين شده اجرا شد، از همان روزي كه در بستر خوابيدم. متوجه شدم كه طعنه ها و كنايه هاي زيادي در مكتب در انتظار من است. ناگزير مكتب را ترك گفتم: مراسم ختنه ادامه داشت و هر روز يك يك سانتي از }} چيز {{ بچه ها بريده ميشد. حالا اين جوانان بودند که ختنه مي شدند، زيرا اصلاً كـودك واجـد شرايط در ميان قـوم ما نمانده بود. خداوند رحم كرد: قبل از اين كه براي بار چهارم نوبت به من برسد و ريشه اش را در بيارند و ريشه كنش نمايند، نامزد شدم و به تعقيب آن به مــراسم عروسي اقدام گرديد. ديروز وقتي مـــراسم عروسي تمام شـــــــد و به خـــــانه برگشتيم، شب هنگام دانستم كــــه با اين تقليد ها و تعصب ها، چه جفايي در حق من صورت گــــرفته است.

ازشفیق«پیام»

Design by Abdul Mansoor Besudwal Yusufzai.Copyright www.narenj-gul.com. All Rights Reserved